تبليغاتX
صدای دوست
 روز مادر امسال ننه علی هدیه خود را از پسر شهیدش قربانعلی رخشانی مهماندوست گرفت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

«معلّم عزیزم 

ای همراه یک ساله‌ی من

ای چراغ روشن راه زندگی 

دوستت دارم

وقتی به کلاس دوّم می‌روم

باز هم تو در کنار من

یار و یاور من باش

با من باش . . با من باش

به کوره راه شب ای ماهتاب با من باش

در این مسیر پر اضطراب می‌سوزم

بیا و در سفر آفتاب با من باش»

جشن پایان سال اوّل دبستان بود. خیابان سناباد. مدرسه‌ی سالیانی. دست‌ها را بالا می‌بردم، توی هوا می‌چرخاندم و از آن طرف دیگر پایین می‌آوردم. یادم نیست چند بار این حرکت تکراری دست‌ها را حین خواندن شعر تکرار کردم. فقط خانم تبریزی، اوّلین معلّم مدرسه‌ام را به یاد دارم که با تمام شدن دکلمه‌خوانی، وقتی اولیا و بچّه‌ها تشویقم می‌کردند، تنگ مرا در آغوش گرمش می‌فشرد. عجب حسّ خوبی داشت، سوگلی معلّم بودن!

از کلاس دوّم چیز زیادی به خاطر ندارم جز بازی پرش سه گام از روی نیمکت‌ها که یک بار بالاخره پایم به یکی گیر کرد و سرم به دیگری خورد و شکست و بیمارستان و بخیه و تحویل گرفتن مامان و بابا! (اصولا از معدود اعضای بدن که اگر ضربه بخورد والدین را نگران می‌کند سر است لابد از ترس ضربه مغزی و کشیدن کار به اهدای اعضا!. بماند که توی دبیرستان هم که یک بار دیگر به خاطر پیچ خوردن پا راهی بیمارستان شدم، باز هم مامان مثل همیشه حسابی نگران بود و در کنارش من و قاسم بودیم که به آن همه ورم پا به خاطر یک پرش ساده می‌خندیدیم)

کلاس سوّم و چهارم برایم پر از خاطره‌ بود. به خاطر مأمور شدن پدر در وزارت کشور به جنوبی‌ترین شهر استان رفته بودیم: نهبندان که روستایی بیش نبود و آن زمان جزئی از تنها استان خراسان بود. هم عزیز کرده‌ی معلّم‌ها و مدیر و ناظم بودم به عنوان پسر بخشدار شهر، هم با اختلاف زیاد از سایر رقبا که چه عرض کنم، سایر رفقای در و دهاتی و دور از فضای تحصیل و تهذیب و ورزش! شاگرد اوّل کلاس. فقط یک رقیب به نام هاشم‌پور داشتم که چند سال پیش ردّش را در دانشگاه فردوسی زدم - در واقع او ردّم را زد - و حیف که دوباره گمش کردم. فلک شدن و ترکه‌ی انار و تنبیه‌های سخت بدنی را اولین بار که دیدم تنم می‌لرزید. یواش یواش البته همه چیز عادی شد. تا وقتی که کلاس چهارم یک بار که قرار شد تر و خشک با هم بسوزد، کف دست من هم چند ترکه‌ای از آقای گلی، معلّم کلاس چهارم نوش جان کرد، نوش جان کردنی! 

کلاس پنجم خیلی بزرگ شدم. خیلی هم درس خواندم. معنی تلاش و کوشش و پشتکار و این حرف‌ها را اولین بار بود که می‌فهمیدم. مدرسه‌ی صالح بود و معلّم کلاس اوّل - خانم عطاری - (که همان سال، معلّم احمد بود) و معلّم کلاس پنجم - آقای قهرمان. چه رؤیاپردازی‌ها و خیالبافی‌ها که برای ورود به تیزهوشان نمی‌کردیم. کلاس‌های تست ریاضی و هوش و باقی ماجراهای آمادگی برای شرکت در آزمون بزرگ. بالاخره با آرمین صالح، پویان باقرزاده صهبایی، عبدالرحیم بهرامی و محسن خیری - کسی از این بچه‌ها خبری ندارد؟- شدیم افتخار آفرینان مدرسه و تیزهوشان و لابد آینده‌سازان مملکت! آقای قهرمان بعد از خانم تبریزی و هنوز هم که هنوز است بزرگ‌ترین معلّم زندگی‌ام بود. چندین بار در این سال‌ها به بهانه روز معلّم به او سر زدم که هر بار شکسته‌تر از قبل شده بود لابد به خاطر گذر زمان و دست پرفشار روزگار. حالا دیگر لااقل 4-5 سالی می‌شود خبری از او ندارم. سراغ خانم تبریزی را هم چند باری گرفتم که هیچ وقت موفّق نشدم دوباره روی ماهش را ببینم و چه بسا حالا که این روزها مد شده دستش را ببوسم!


پ.ن: 

* این سومین سال است که به دانش‌آموزان دبیرستانی، زیست‌شناسی درس می‌دهم. هرچند حال و هوای دبیرستان‌های تهران امروز کجا و دبستان‌های مشهد دیروز کجا! ولی باز هم لذّت معلّمی با تمام سختی‌های مواجهه با بچّه‌های تهران امروز را شاید با هیچ کاری نتوان عوض کرد. حتّی با طبابت بر سر بالین بیماران در و دهات‌های اطراف تهران امروز!

* چه بسا خواندن این خاطرات، هیچ جذّابیتی برای شما نداشته باشد. به خصوص که چندان هم بار دراماتیک نداشت. برای من امّا از شیرین‌ترین پست‌های وبلاگ بود. مرور اولین سال‌های تحصیل و دوران کودکی همیشه برای آدمیزاد شیرین است. بماند که همیشه دنبال فرصتی برای ادای دین به دو تا از بهترین معلّم‌های دنیا می‌گشتم که بالاخره در حد این چند خط نوشته دست داد. معلّمی و شاگردی عالم عجیبی است. 

* روح استاد مطهری شاد


برچسب‌ها: معلّم, مدرسه, استاد مطهری, طبابت
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:40 توسط علی خرم طوسی |

باسمه‌تعالی

کانت اِذا دَخَلَت علی رسول‌الله قام الیها فقبَّلَها. . .

در زبان عربی وقتی از ترکیب «کانت اذا» استفاده می‌شود یعنی همیشه این طور بوده است. یعنی منحصر به زمان بزرگسالی  [چقدر هم که بزرگسال شد] صدیقه طاهره (سلام‌الله علیها) نبوده و از کودکی، پیامبر (صلی‌الله علیه) این طور به او احترام می‌گذاشت. یعنی یک بار و دو بار در زمان ورودش تمام قد بلند نمی‌شد که هر بار دخترش وارد می‌شد به استقبال او می‌رفت.

در زبان عربی فرق «قام الی» با «قام ل» این است که دومی یعنی برایش بلند شد، امّا اوّلی یعنی بلند شد و به استقبال او رفت که عبارت بعدی (فقبّلها)هم تأیید کننده‌ی این معنا است. هر بار که فاطمه (سلام‌الله علیها) وارد می‌شد، پیامبر خدا تمام قد بلند می‌شد و چند قدم به استقبال او می‌رفت . . .

(این‌ها جملات عارف نورانی، استاد فاطمی‌نیا بود که چند روز پیش (دهه فاطمیه قبلی) با دنیایی از احساس و ادب با تأکید بر این نکته توضیح می‌داد که روایت در منابع اهل سنّت و کتاب معتبر آن‌ها -صحاح ستّه - هم آمده است. استاد با آن لحن دلنشینش حرف‌های شنیدنی زیاد داشت. همین یکی برای امروز ما بس! حال بیشتر داشتید، اینجا را هم بخوانید.

از همگی التماس دعا)


برچسب‌ها: پیامبر, فاطمه, استاد فاطمی‌نیا
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 توسط علی خرم طوسی |

چرا امر به معروف و نهي از منکر ...

شما بهترين امتی هستيد كه برای مردم پايدار شده‌ايد به كار پسنديده فرمان می‏دهيد و از كار ناپسند بازمی‏داريد و به خدا ايمان داريد.(سوره مباركه آل عمران آيه 110)

 و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند كه به كارهای پسنديده وا می‏دارند و از كارهای ناپسند باز می‏دارند. (سوره مباركه توبه آيه 71)

شما چه می اندیشید؟

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط سیدمجتبی حسینی |

۱- «درباره ف..لترینگ»

۲- «خانه‌های‌تان را در دامنه کوه آتش‌فشان بنا کنید.»

۳- «تغییر تاریخ شهادت سید مرتضی آوینی» 

۴- «امت لولاک را محجوب مشتی زن مخواه»


برچسب‌ها: علی معلم دامغانی, زهرا اچ‌بی, سید مرتضی آوینی, یوسف‌علی میرشکاک, نیچه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:10 توسط حسین انصاری |

من که گفته بودم. نگفته بودم؟ خودمم یادم نیست. حالا اگرم گفتم دوباره می گم
میگن فذکر، فان الذکری تنفع المومنین
مفاهیم خیلی خیلی جالبی دارد. همینطور که این دعا را می خوانید و به کلمات آن فکر می کنید تصدیق می کنید که اگر کمیل را هفته ای یکبار می خوانید، جا دارد این دعا را هم هر دو هفته یک بار یا لااقل ماهی یک بار بخوانید.
چند پاراگراف آن را با هم مرور کنیم

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکْمَلَ الْإِیمَانِ ، وَ اجْعَلْ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ ، وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیَّاتِ ، وَ بِعَمَلِی إِلَى أَحْسَنِ الْاَعْمَالِ

تا اینجا که معنیش واضح بود نه؟ فهمیدی کدوم دعاست؟  بعله دعای مکارم الاخلاق که آخر مفاتیحه یا همون دعای بیستم صحیفه سجادیه. اگر خانه خدا رفته باشید شاید به عنوان دعای طواف با این دعا برخورد کرده باشید.

خودش به اندازه چندین جلد کتاب تربیتی درس داره برای ما، ضمن اینکه وقتی این دعا را می خوانید و حواستان به معانی مهم آن هست، به قول داکتور نات اونلی این درسها و نکات مهم رو یاد می گیرید و براتون یاداوری میشه، بات السو اونها رو از خدا هم می خواید که بهتون بده و براتون ملکه کنه
از مسائل اخلاقی گرفته، تا اعتقادی، دنیوی، آداب معاشرت، اصلاح باطن، برخورد با بدخواهان تا اون آخرش که می فرماید:

اللَّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِکَ أَجَلِی ، وَ حَقِّقْ فِی رَجَاءِ رَحْمَتِکَ أَمَلِی ، وَ سَهِّلْ إِلَى بُلُوغ رِضَاکَ سُبُلِی ، وَ حَسِّنْ فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی عَمَلِی

«۲۸» بار خدایا به سر رسیدن عمرم را با گذشت خود به پایان رسان ، و آرزویم را در امید به رحمت خویش پا برجا نما ، و راههایم را برای رسیدن به خشنودیت آسان فرما ( توفیق عطا کن تا به طاعات تو بی رنج قیام نمایم ) و کردارم را در هر حال ( تندرستی ، بیماری ، خشنودی ، اندوهناکی ، بردباری ، خشم و مانند آنها ) نیکو گردان

مثلا خداییش این فراز از دعا رو داشته باشید:


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ لَا أُظْلَمَنَّ وَ أَنْتَ مُطِیقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّی ، وَ لَا أَظْلِمَنَّ وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنِّی ، وَ لَا أَضِلَّنَّ وَ قَدْ أَمْکَنَتْکَ هِدَایَتِی ، وَ لَا أَفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِک وُسْعِی ، وَ لَا أَطْغَیَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُجْدِی


بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست ، و ( من را در پناه رحمت خود حفظ فرما تا ) ستم دیده نشوم که تو بر جلوگیری از ستم به من توانایی ، و نه من ( به دیگری ) ستم نمایم که تو می توانی من را ( از ستم نمودن ) بازداری ، و گمراه نشوم که راهنمایی به من برای تو آسان است ، و بی چیز و نیازمند نگردم که گشایش ( زندگی ) من از توست ، و ( در بین مردم ) سرکشی ننمایم که توانگری من از توست

اینجا هم متن کاملش هست. از دست ندینش
http://www.sibtayn.com/fa/index.php?option=com_content&view=article&id=14331:2010-02-27-07-05-49&catid=1292:2010-02-25-06-02-03&Itemid=1893
 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:47 توسط محمدجواد بابایی |

باسمه تعالی

بی‌رَگ‌های نمک‌نشناس!

در اورژانس، بچه‌هایی که حال و روز خوشی ندارند بیشتر از هر کسی دل آدم را به درد می‌آورند. به خصوص که رگ درست و حسابی هم نداشته باشند و به قول پرستار‌ها بد‌رگ و به قول ما بی‌رگ باشند. آنقدر ناله می‌زنند که صدایشان می‌گیرد و یواش یواش ناله‌شان شبیه زوزه می‌شود. همین الان صدای زوزه یکی از همین اسهال و استفراغی‌ها که قرار است بستری شود بلند شده. پدر و مادر هم خب خیلی برایشان سخت است که عزیز دردانه‌شان جلوی چشمشان و در حالی که دست و پایش را محکم گرفته‌اند تا پرستار یک بار دیگر سوزن را فرو کند بلکه خونی بیرون بیاید و سرم را وصل کنند، ناله‌اش تبدیل به زوزه شود و کم کم بی‌حال شود و دیگر صدایی از بچه در نیاید و خونش هم.

بالاخره خب به هر ضرب و زوری شده پرستار‌ها دست به دست هم می‌دهند و خون طفل بیچاره را در شیشه می‌کنند تا به آزمایشگاه فرستاده باشند. اگر هم یک در هزاری بچه‌ای خیلی بازی دربیاورد، جرّاح (بخوانید جلّاد!) را خبر می‌کنیم و او که اتّفاقا امشب خانم دکتری دل‌نازک است آنقدر فوت و فن بلد است که بالاخره با یک برش درست و حسابی از یکی از رگ‌های عمقی راه سرم‌های ما را به جان بچه باز کند.

در این فکرم بچّه‌ای که اینقدر زجر می‌کشد و گاهی مظلومانه چشم در چشم پدر و مادر می‌اندازد لابد با خودش می‌گوید این‌ها دیگر عجب ظالم‌هایی هستند. خودشان مرا زاییده‌اند، حالا خودشان به جانم افتاده‌اند و سوراخ سوراخم می‌کنند تا خونم را در شیشه کنند. پدر و مادر امّا هر قدر هم که دلشان برای بچّه بسوزد و گاهی همین طور که او را گرفته‌اند اشک بریزند فکر عفونتی را می‌کنند که به جان بچّه افتاده و اگر او را این همه سوزن سوزن نکنند بدون شک هلاکش می‌کند.

در این فکرم که بچّه هیچ وقت نمی‌تواند خودش را جای پدر و مادر بگذارد و از نگاه آن‌ها به ماجرا نگاه کند. او فقط ضجّه می‌زند و از این همه بی‌رحمی آن‌ها در مصیبتی که بر سرش آورده‌اند شکایت می‌کند. درست همان کاری که ما در مشکلات زندگی و مصیبت‌ها با خدا می‌کنیم. خبر نداریم که عفونت‌ها را خودمان به جان خودمان انداخته‌ایم و طبیب مهربان‌تر از مادر می‌خواهد در همین دنیا ما را درمان کند. چه کند که بعضی از ما بدجوری بی‌رَگیم!


پ.ن.:

1. ویژه‌نامه نوروزی همشهری جوان را به خاطر سی‌دی خاطره‌انگیز آهنگ‌های قدیمی‌اش هم که شده تهیه کنید. حالا صحبت درباره یادداشت قالیباف که دچار سندرم سفارشی شده بماند برای وقت دیگر!

2. خب راستش فونت مطلب تو سیستم خودم خوب بود. ولی وقتی با یه سیستم دیگه نگاه کردم دیدم خعلی ضایع ست! این شد که بالاخره دست از لجبازی برداشتم و عوضش کردم.

3. از فردا صبح زود به مدّت یک هفته عازم مأموریت سخت سربازی هستم. پس اگر جوابی به کامنت‌ها ندادم پیشاپیش به بی‌اینترنتیم ببخشید. حالا نیست وقتی اینترنت داشتم خیلی جوابای درست و حسابی دادم . . .

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 18:48 توسط علی خرم طوسی |


اهل مياندوآب !

                            آخر ميان آب !

اروند رود

                             آب بود و آب !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |


با كدام آبرويي روز شمارش باشيم *** عصرها منتظر صبح بهارش باشيم

سالها منتظر سيصد و اندي مرد است *** آنقدر مرد نبوديم كه يارش باشيم

سالها در پي كار دل ما راه افتاد *** يادمان رفت كمي در پي كارش باشيم

ما چرا ؟ خوبترين ها به فداي قدمش *** حيف او نيست كه ما ميثم دارش باشيم ؟

اگر آمد خبر رفتن من را بدهيد *** به گمانم كه بنا نيست كنارش باشم !

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |


آبي يا قرمز ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |